امروز 24 آبان سالروز وفات استاد بارز است.
یک ماه قبل از درگذشت بارز ( در سال 90) به همراه فرماندار وقت آقای صدیقی و جمعی از ادبا به دیدارش رفتیم.
پس از آن؛ متاسفانه دیدارش در بیمارستان اهر مقدور شد و آنجا بود که بدرود حیات گفت.
دیدار با او در منزلشان 25 مهر آن سال انجام گرفت. موقع خداحافظی گفت؛ " در وطن خود غریبم". این جمله مرا شعر بزرگی بود و این را آخرین شعر بارز یافتم و در گزارش آن شب یادداشتی نوشتم.
این یادداشت در گویا و مهدآزادی منعکس شد.
« گئجه لر» خواني در محضر بارز
استاد بارز: در وطن خود غريبم!!
عصر بيست و پنج مهر آقاي دوستي ـ دوست بارز ـ از قرار ديدار با استاد بارز گفت و گفت: فرماندار اهر آقاي صديقي نيز به ديدار آقاي بارز مي رود. شامگاه در خانه ي « بارز » بوديم. در بستر بيماري بود و ما جمع هفت نفره با استاد دست داديم و بوسه بر صورتش زديم.
استاد بارز نگاهي چرخاند معنادار و حضار را از نظر گذارند و آقاي دوستي همه را معرفي كرد. همسر و فرزند استاد ـ بابك ـ و عروسش نيز بودند. از ميان ما او تنها آقاي دوستي را شناخت و خطاب به او گفت: « دئميشديم منه تئز تئز باش ووراسان!!».
چايي و ميوه آوردند و ما نظاره گر سيماي استاد بوديم. آقاي قاسمبيگلو شعري را كه براي بارز سروده بود، خواند و بارز دست بر سينه تشكر كرد. شماره ي 159 گويا كه در آن، « آغاز نود سالگي استاد بارز » يادآوري شده بود، در ميان آمد و پيشنهاد شد آقاي دوستي شعر « گئجه لر » از بارز را كه اين شماره از گويا را مزين ساخته است، بخواند. وقتي سخن از « گئجه لر » به گوش « بارز» رسيد، من متوجه شدم كه در اندرون او غوغا شد و مطلع شعر كه از زبان آقاي دوستي برآمد، « بارز» زبان گشود و شعر را خواند. گاه خود مصراع و بيت كامل را مي خواند و گاه تأمل مي كرد و قافيه و رديف را همراهي مي كرد و رديف ـ « گئجه لر » ـ چه زيبا رديف شده است در اين شعر. حالت استاد در دو بيت از اين شعر ديگرگون بود. يكي بيت پنجم است كه مي گويد « يارالي كونلومه گوندوز وورولان ياره لره / مهربان يار الي ايستر قويا مرهم گئجه لر» و ديگري بيت هشتم. بيتي كه من هر بار آن را خوانده ام قدري از خاك جدا شده ام. چه زيبا مي گويد استاد كه « منده مجنون كيمي زنجيريده گوررم اوزومو / اوندا كي زولفون اولار گوزده مجسم گئجه لر».
بابك، فرزند او در كنارش گرفته است دستش را تا چايي اش را كه ديگر سرد شده، بخورد. آقاي فرماندار سخن از رفتن كرد و آقاي بارز با صداي ضعيفش گفت « اون دقيقه ده اؤتورون » و ما كه ترك خانه ي استاد را در واقع رفع زحمت مي دانيم اما ده دقيقه ي ديگر كتابي است از شعر كه انگار استاد خود تقديم مان كرد. بيش از حد راضي به زحمت نبوديم و عكس يادگاري گرفتيم تا خانه ي استاد را ترك گوييم. غم عجيبي در دلم احساس كردم و در اين حين شنيدم كه استاد گفت« اؤu200dز وطنيم ده غريبم » و تكرارش كرد و اين جا بود كه استاد حرف اصلي را زد و اين عبارت، آتشي است كه سال هاي سال قلب ما را خواهد سوزاند. و بارز چون « ياسلي ساوالان » موي سپيدش در سوز روزگار پريشان است. حالا « ائل داياقي » كجاست كه براي بارز « داياق » باشد و بارز سر خسته بر آغوشش گذارد. كجاست تا دستي برآرد و بر زخم هاي بارز مرهم گذارد. « عباس بارز » وقتي فراموش عالمي شد، به آغوش « ائل داياقي » پناه بُرد و او شاعر عاشق را از خود نراند. بارز در وطن خود غريب است و او كه هفتاد سال براي مردمش شعر سروده است، به نظر مي رسد باز بايد به سراغ كوهِ ارجمند « ائل داياقي » برود و بارز را ديگر توان شعر گفتن نيست كه او گفتني ها را گفته است. با اين حال بارز مطلع شعري را گفت و گفت « اؤu200dز وطنيم ده غريبم ». حال بر شعراي شير خورده از خاك قراجه داغ فرض است كه شعر « بارز» را پي بگيرند.